|
شعر و داستان
|
دیکته.........
حالا سر خط بنویسید
مردی که به انتها رسید
در کوچه های بی عابر
وخیابان های بی عبور
پیش از آنکه...
-پاییز بود و در کوچه باد می آمد
غروب از شیشه ها بالا می ریخت و...
بگذریم اصلا مهم نیست!!!
شاید ابتدای این داستان را
کسی پشت شیشه های خاک خورده
نوشته بود...
-یکی نبود و مردی که رفت
و هیچ کس برایش دست تکان نداد
حالا به اندازه ی تمام راه های نرفته/
غریب است
حالا به اندازه ی تمام راه های/
دور از دسترس ...
-وبعد دوباره همانی که نبود
زیر همین سطرهای کبود/
بغضی شکست و سطرهای خیس باران
چشم به کوچه های بی عابر
و خیابانهای بی عبور...