|
شعر و داستان
|
نکرده ایم گناه اگر چه تکفیر میشویم
...
این بغض لعنتی
شاعرانه های هیچ پرنده ای را
رها نمیکند ...
این روز ها اسمم را فراموش میکنم
در پیاده رو ها جا می مانم
و پیرزنان نیم سو برایم دل میسوزانند
مدتهاست صورتم خیس میشود
به گمانم باران میبارد
سربلند میکنم
توی گرمای تابستان
آسمان صاف را درک نمیکنم
حتما دارد باران میبارد
....