تبليغاتX
چگونه می شود به کسی که مرده است بگویید..
شعر و داستان
 

بر ای تمام دوستان عزیزم

که...

 

رقص باران

گفته بودم که با تو خواهم رقصید

زیر بارش باران

ودر تکثیر هزاران آینه ی شبنم

با همان موسیقی آرامی که

حرکات موزونت را

هجا بندی می کرد

آری...آری گفته بودم که با تو خواهم رقصید

این را یادم هست اما...

افسوس که دیگر...

-نه دست های تو از آن توست

و نه پاهای تو-

ازهمان روز که وسعت خاک

گشاده روی پاکی ات را

تا ابدمهمان کرد...

از همان روز  که من

حس کردم آسمان را

بر شانه های نحیف ام...

چشمهایم را که بستم

-تا بگشایم باز

حجم خاطره ات

بارانی شد و بارید

بر بوته ی گل سرخی که

غنچه ی نیمه باز اش را

می چیدم /تا به تو هدیه کنم ...

و یادم آمد که گفته بودم

 با تو خواهم رقصید

آری... آری با تو خواهم رقصید

درست مثل دو شاخه معطر شمعدانی

در گلدانی عتیقه

به رنگ آبی و سبز

به رنگ کاشیهای کهنه ی همان سقاخانه

که شمع شبانه اش...

آرام...آرام... می مرد

تو گفتی زندگی این است

پیاله ای آب نذر شمعدانی ها کردی

و نگاهم را کشاندی

به سوی پرچم سرخی

که در باد می رقصید

ویادم آمد که  گفته بودم

با تو خواهم رقصید

آری ..آری با تو خواهم رقصید

زیر بارش باران

ودر تکثیر هزاران آینه ی شبنم

با همان موصیقی آرامی که

حرکات موزونت را

هجا بندی میکرد

باتو خواهم رقصید...

وقتی که دیگر

نه دستهای من از آن من است...

و نه پاهای من...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:41  توسط اصلا هیچ کس  |