|
شعر و داستان
|
آنقدرها که خبرم نیست بد نیستم
اگر چه پاسخ نامه هات را نداده ام
از آن روزهای اروند
از آن روزهای بوسیدن تو
در گرگ و میش تفنگ
تا امروزِ عاشقانه های تو
در کرانه های خلیج...
تا خزر
- انگار همین دیروز بود
که هفت سالگی ام
خیس گیسوان در باد
میدوید و شعر میخواند
بارون میاد....
حالا به اندازه ی یک پلاک
ذهنم را جا گذاشته
مانده ام روی دست شما
با دندان های زیرخاکی
شکلک در میاورم
به تو
به مادر
که نمی شناسدم