|
شعر و داستان
|
دیکته.........
حالا سر خط بنویسید
مردی که به انتها رسید
در کوچه های بی عابر
وخیابان های بی عبور
پیش از آنکه...
-پاییز بود و در کوچه باد می آمد
غروب از شیشه ها بالا می ریخت و...
بگذریم اصلا مهم نیست!!!
شاید ابتدای این داستان را
کسی پشت شیشه های خاک خورده
نوشته بود...
-یکی نبود و مردی که رفت
و هیچ کس برایش دست تکان نداد
حالا به اندازه ی تمام راه های نرفته/
غریب است
حالا به اندازه ی تمام راه های/
دور از دسترس ...
-وبعد دوباره همانی که نبود
زیر همین سطرهای کبود/
بغضی شکست و سطرهای خیس باران
چشم به کوچه های بی عابر
و خیابانهای بی عبور...
و سال نو رو تبریک عرض میکنم به خصوص
به دوستان لینکیم و امیدوارم بهتون خوش بگذره
و سال جدید سال پر از موفقیتی براتون باشه
از اینکه دیر آپ کردم از همتون عذر میخوام
راستش امکان این کار برام نبود
و تشکر میکنم از اینکه سال گذشته منو و کارام رو با متانت و بزرگمنشی
تحمل کردید
و اما سال جدید رو با یه افسانه ویه طرح شروع میکنم
در افسانه های هندی اومده که .....
خدا داشت موجودات رو میافرید و بهشون عمر میداد
ابتدا الاغ رو زنده کرد و بهش گفت که باید ۳۰سال زندگی کنه
الاغه شروع کرد به زاری
و گفت خدایا من قراره بار ببرم باید توان داشته باشم
و نهایت اینکه ۱۵ سال بتونم اینکار رو انجام بدم بعدش دیگه ناتوان میشم و زیر بار می مونم
و بی مصرف و سربار میشم
اگه ممکنه از عمر من کم بشه
.....خدا قبول میکنه و الاغه خوشحال میره....
نوبت سگه میشه...
خدا بهش میگه تو باید ۳۰سال عمر کنی سگه شروع میکنه به گریه.....
آخه خدایا من باید نگهبونی بدم و باید چشمای قوی دندونهای سالم پنجه های قوی و گوش تیزی داشته باشم و همینطور هم سریع و چابک باشم و نهایت اینکه من ۱۰سال بتونم این شرایط رو داشته باشم بعدش دیگه پیر میشم و دیگه بی مصرف و سربار میشم
اگه ممکنه از عمر من کم بشه...
خدا قبول میکنه و سگه شاد میره
نوبت میمون میشه خدا بهش میگه تو باید ۳۰سال عمر کنی
میمونه میگه خدایا اخه من باید چابک باشم که بتونم از درخت بالا برم و از این شاخه به اون شاخه بپرم
و باید دندون و پنجه های قوی داشته باشم که بتونم نارگیل رو بشکنم و بخورم و زنده باشم و نهایتش اینکه من ۱۵ سال بتونم این شرایط رو داشته باشم بعدش دیگه ناتوان میشم و میافتم پای درخت ...
دیگران مسخرم میکنن و خفت و خواری میبینم....
خدا قبول میکنه و عمر میمون هم ۱۵سال میشه و شاد میره
نوبت انسان میشه ...
خدا میگه تو باید ۳۰سال رو عمر کنی
انسان شروع میکنه به زاری
میگه آخه خدایا من تازه در ۳۰سالگی جوان شدم و تازه میخوام تشکیل خانواده بدم ....بمیرم که چی بشه....؟
اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....!
خدا قبول میکنه و میگه الغه ۱۵ سال از عمرش رو نخواست اون برای تو...
انسان دوباره گله میکنه که....
خدایا من اون موقع بچه هام نوجوان هستند و آرزو دارم عروسیشون رو ببینم اگه بمیرم بچه هام یتیم میشن و بدبختی میکشن....
اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....
خدا میگه سگه ۲۰سال از عمرش رو نخواسته اون هم برای تو...
انسان دوباره شروع میکنه به زاری و التماس که خدایا اونموقع من ۶۵سال دارم و دوست دارم سعادت و خوشبختی نوه هام رو و عروسی اونا رو ببینم آخه بمیرم که چی بشه....
اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....
خدا قبول میکنه و میگه میمونه هم ۱۵ سال از عمرش رو نخواسته که به عنوان آخرین ببخشش اون هم برای تو....
انسان با حالتی درمونده رو به خدا میگه خب خدایا اونموقع من ۸۰سال دارم و بعد از ۸۰ سال تلاش میخوام تازه استراحت کنم و از زندگی لذت ببرم آخه بمیرم که چی بشه.....؟
و خلاصه برخلاف همه موجودات غمگین میره
خدا به فرشتگانش میگه که ...
انسان ۳۰سال در کمال زیبایی زندگی میکنه بعدش ۱۵سال مثل الاغ کار میکنه و از دنیا برای دیگران جمع میکنه بعدش ۲۰سال مثل سگ از چیزاییکه جمع کرده محافظت میکنه و دست آخر هم چهرش عوض میشه و زشت میشه و۱۵سال مثل میمون میوفته یه گوشه و دیگران بهش بی احترامی میکنن و بچه ها مسخرش میکنن....
مگر اینکه از عمری که داره استفاده کنه در جهت کسب علم و دانش و فضیلت و هنر کوشش کنه و به دیگران خدمت کنه و برای خودش توشه ای از احترام ذخیره کنه....
طرح
این کویری که در این سطر
پیش پای شما میگذارم
پای رفتن ندارد
خواننده ی گرامی!!
لطفا در ذهنتان یک درخت بکارید!....