|
شعر و داستان
|
................
خیره در چشمان هم بودیم
در بازی چهار فصل
خیره در چشمان هم
بهار به تابستان باختیم و
تابستان به پاییز...
و هنوز پاییزدر دستانمان بود
- که آسمان حقیر شد زیر سردِ برف
و خدایانٍ چند منظوره
خدایانٍ قسٌامه
خدایانٍ دروغ
به غارهای مخوفٍ چندین هزارساله
پناه بردند...
وفرشتگان خویش را
در دیگهایٍ عذاب گداختند
وما هنوز خیره در چشمان هم بودیم
در بازیٍ چهار فصل!
مهد کودک
چون مردگان چندین هزار ساله بهم رسیدیم
در آسمان بالا سر خدا
آنگاه لک لک شدیم
سپید رقصیدیم
پایینتر برف می بارید
اسکلت ها جشن گرفتند