تبليغاتX
چگونه می شود به کسی که مرده است بگویید..
شعر و داستان
نگشته ایم اسیر اگر چه زنجیر میشویم

نکرده ایم گناه  اگر چه تکفیر میشویم

...

این بغض لعنتی

شاعرانه های هیچ پرنده ای را

رها نمیکند ...

این روز ها اسمم را فراموش میکنم


در پیاده رو ها جا می مانم


و پیرزنان نیم سو برایم دل میسوزانند


مدتهاست صورتم خیس میشود


به گمانم باران میبارد


سربلند میکنم


توی گرمای تابستان


آسمان صاف را درک نمیکنم


حتما دارد باران میبارد


....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:3  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

بر ای تمام دوستان عزیزم

که...

 

رقص باران

گفته بودم که با تو خواهم رقصید

زیر بارش باران

ودر تکثیر هزاران آینه ی شبنم

با همان موسیقی آرامی که

حرکات موزونت را

هجا بندی می کرد

آری...آری گفته بودم که با تو خواهم رقصید

این را یادم هست اما...

افسوس که دیگر...

-نه دست های تو از آن توست

و نه پاهای تو-

ازهمان روز که وسعت خاک

گشاده روی پاکی ات را

تا ابدمهمان کرد...

از همان روز  که من

حس کردم آسمان را

بر شانه های نحیف ام...

چشمهایم را که بستم

-تا بگشایم باز

حجم خاطره ات

بارانی شد و بارید

بر بوته ی گل سرخی که

غنچه ی نیمه باز اش را

می چیدم /تا به تو هدیه کنم ...

و یادم آمد که گفته بودم

 با تو خواهم رقصید

آری... آری با تو خواهم رقصید

درست مثل دو شاخه معطر شمعدانی

در گلدانی عتیقه

به رنگ آبی و سبز

به رنگ کاشیهای کهنه ی همان سقاخانه

که شمع شبانه اش...

آرام...آرام... می مرد

تو گفتی زندگی این است

پیاله ای آب نذر شمعدانی ها کردی

و نگاهم را کشاندی

به سوی پرچم سرخی

که در باد می رقصید

ویادم آمد که  گفته بودم

با تو خواهم رقصید

آری ..آری با تو خواهم رقصید

زیر بارش باران

ودر تکثیر هزاران آینه ی شبنم

با همان موصیقی آرامی که

حرکات موزونت را

هجا بندی میکرد

باتو خواهم رقصید...

وقتی که دیگر

نه دستهای من از آن من است...

و نه پاهای من...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:41  توسط اصلا هیچ کس  | 

دستم را بگیر !

تو که دست دراز نکرده ای" برای هیچ کس"!

اگر چه شکلم به طور عجیبی

میان سالخوردگی ام

و ازدحام اعداد منفرد اعشاری

همیشه کم میشود

حتی از صفر

اما عزیز تو دستم را بگیر !

تو که همیشه چند صفر بزرگتر از

تمام صفرهای نجومی

قسمت میکنی مرا

دراین خارج قسمتی که

 تقدیر پیش روی ام/ سیاه

اگر خیال تو را نوشته باشم

روی این صفحه ای که سالهاست

 دو روی اش را در تقدیر من

 مات رفته است ونعش ام را

روی دوش گناهانم /پرت ...

-ای بابا اینم که دیوونست ...

آقا / خانم!
تو که دست دراز نکرده ای" برای هیچ کس"
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:53  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

        

             

آنقدرها که خبرم نیست بد نیستم

 

اگر چه پاسخ نامه هات را نداده ام

 

از آن روزهای اروند

 

از آن روزهای بوسیدن تو

 

در گرگ و میش تفنگ

 

تا امروزِ عاشقانه های تو

 

در کرانه های خلیج...

 

تا خزر

 

- انگار همین دیروز بود

 

که هفت سالگی ام

 

خیس گیسوان در باد

 

میدوید و شعر میخواند

 

بارون میاد....

 

حالا به اندازه ی یک پلاک

 

ذهنم را جا گذاشته

 

مانده ام روی دست شما

 

با دندان های زیرخاکی

 

شکلک در میاورم

 

به تو

 

به مادر

 

که نمی شناسدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:50  توسط اصلا هیچ کس  | 

     

       عنکبوت

 

 

پیش از انکه چیزی بردارم

 

آویزان این آخرین اتفاقی که می افتد

 

-بکارت سرخ انگشتان دود-

 

میخواهم برایم شعری بخوانی

 

از  فروغ...شاملو ..لورکا...

 

از مهرداد ...وحید

 

حتی ازخودم

 

در این اشتباهی که میشوم

 

فرقی نمیکند  نیوتن هرچقدر زور بزند ...

 

-خب گاهی زور یا پول حتی قانون جاذبه را

 

توجیه میکند-

 

ببین چگونه می رقصم

 

در انزوای سایه های کشدار

 

و ایستگاهی که برسد

 

از پاهای این همه سیب

 

که نمی افتد ازدست های رو شده

 

در پشت های مشت

 

روی نیمکت......بیقرار

 

 هیجان دارم

 

 از خوابی که چهار پایه دارد

 

بپرم یا نه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:8  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

 

۱۵ دقیقه گذشت و نیامدی

با من که همیشه برای تو آمده ام

حول همین حادثه ای که خبر نمیکند

 روی نمیدانم دایره ی چند

آمده ام ...

درست ازهمان روزی که تو حوا شدی

وکسی که من نبودم

نمیدانست که باید آدم باشد

-این را رسولان قوم میگویند-

با سربازانی که لباسهاشان را

در تن من به خدمت میبرند

به قانونی که اگر اجازه داده باشد

...چند کلمه آنطرفتر ازاین قفسی که نوشته اند

درست زیر عبارت (دوستت...)

که شاید رفته برای اسم جدیدش

رخت تازه بسازد

نوشته باشی...هی تاکسی!

آزادی دربست...

۱۵ دقیقه گذشت او نیامد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:26  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

...  ..  .

پیش از آنکه فرو بریزم
باید میگریختم
اما نه پاي گریزهمراهم بود
نه پای چسباندن
اين سرباز سرش زير کلاه
گم شده است
اما هنوز احترام /تن اش می شود
برای شما...
یک تفنگ
چند گلوله
کافیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:16  توسط اصلا هیچ کس  | 

نقد کنید ... بی مقدمه

طرح

...از قفسی که در آن میزیستم

سهم من

 تنها فریادهایی شیشه ای بود

 که در پای میله ها

 فرو می ریخت....

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:10  توسط اصلا هیچ کس  | 

سلام

این روزا سرم خیلی شلوغه

از همه دوستان وبلاگیم که با کامنت های زیباشون منو مورد لطف قرار دادن تشکر میکنم

از دور دست و قلمشون رو می بوسم

امیدوارم که بتونم جبران کنم

و عذر خواهی میکنم بابت اینکه نشده که به کامنت هاشون پاسخ بدم

در اولین فرصت به وب همه ی دوستان سر میزنم  و اظهار ارادت میکنم

      در حال حاضر این عکس رو برای نقد میگذارم امیدوارم که منو با نظراتتون سرافراز کنید

 

 

    و یک مرد اینجا کنار تو ایستاده است

                در عکسی قدیمی که دست نخورده مانده است

    تو شکل عجیبی گرفته ای و اخم کرده ای

                          ولی مرد لبخند زده،  چقدر ساده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:48  توسط اصلا هیچ کس  | 

سلام به همه ی دوستان عزیزم که توی این وبلاگ با اسم های زیبایی که انتخاب کردن لینکشون کردم و همینطور عرض ارادت خدمت همه ی دوستانی که برام نظر میزارند  بخصوص اون دوستانی که محبت میکنن و کارام رو دلسوزانه نقد میکنن

اهل تملق یا شکسته نفسی نیستم اما واقعا ازشون تشکر میکنم من اونقدر ظرفیت دارم که حرف بشنوم که حتی خودمم باورم نمیشه

بگذریم

میخام دعوتتون کنم به نقد یه طرح

با سپاس فراوان بابت نقدی که برام مینویسید

............................................

 

پرنده را که پ.......ر داد

 

گ.ل.و.ل.ه .ه.ا

 

کفش و کلاه کردند 

            سرخِ س...ر...خ!!!... 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:20  توسط اصلا هیچ کس  | 

یک جفت کفش سفید

 

...خیالی نیست اگرتمام جهان در من بمیرد

خیالی نیست اگر خیال تو باشد

بی خیال تمام جهان

نوح می شوم و تا ابد

در خیال تو ... زنده خواهم ماند

باور کن عزیز

...تو که با کفشهای سفید

دریا شده ای در سالهای دور آشنایی

وغربت مرا جا گذاشته ای

در ابتدای این کویری که مدام

سرابم می کند

خرابم ...

اما باز هم با تمام این حرفها

خیالی نیست

آخرین شماره را از بی نهایت اعدادی که بلدم

بلند میگویم و ...

چشم باز میکنم

حالا بازی تمام شده است

از تو تنها یک جفت کفش سفید....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:42  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

دیکته.........

 

حالا سر خط بنویسید

مردی که به انتها رسید

در کوچه های بی عابر

وخیابان های بی عبور

پیش از آنکه...

  -پاییز بود و در کوچه باد می آمد

غروب از شیشه ها بالا می ریخت و...

بگذریم اصلا مهم نیست!!!

شاید ابتدای این داستان را

کسی پشت شیشه های خاک خورده

نوشته بود...

-یکی نبود و مردی که رفت

و هیچ کس برایش دست تکان نداد

حالا به اندازه ی تمام راه های نرفته/

غریب است

حالا به اندازه ی تمام راه های/

 دور از دسترس ...

-وبعد دوباره همانی که نبود

 زیر همین سطرهای کبود/

بغضی شکست و سطرهای خیس باران

چشم به کوچه های بی عابر

و خیابانهای بی عبور...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 15:55  توسط اصلا هیچ کس  | 

خدمت همه دوستان عزیزم سلام و عرض ادب دارم

 و سال نو رو تبریک عرض میکنم به خصوص

به دوستان لینکیم  و امیدوارم بهتون خوش بگذره

و سال جدید سال پر از موفقیتی براتون باشه

از اینکه دیر آپ کردم از همتون عذر میخوام

 راستش امکان این کار برام نبود

و تشکر میکنم از اینکه سال گذشته منو و کارام رو با متانت و بزرگمنشی

 تحمل کردید

و اما سال جدید رو با یه افسانه ویه طرح شروع میکنم

 

در افسانه های هندی اومده که .....

خدا داشت موجودات رو میافرید و بهشون عمر میداد

ابتدا الاغ رو زنده کرد و بهش گفت که باید ۳۰سال زندگی کنه

الاغه شروع کرد به زاری

و گفت خدایا من قراره بار ببرم باید توان داشته باشم

و نهایت اینکه ۱۵ سال بتونم اینکار رو انجام بدم بعدش دیگه ناتوان میشم و زیر بار می مونم

و بی مصرف و سربار میشم

اگه ممکنه از عمر من کم بشه

.....خدا قبول میکنه و الاغه خوشحال میره....

نوبت سگه میشه...

خدا بهش میگه تو باید ۳۰سال عمر کنی سگه شروع میکنه به گریه.....

آخه خدایا من باید نگهبونی بدم و باید چشمای قوی دندونهای سالم پنجه های قوی و گوش تیزی داشته باشم و همینطور هم سریع و چابک باشم و نهایت اینکه من ۱۰سال بتونم این شرایط رو داشته باشم بعدش دیگه پیر میشم و دیگه بی مصرف و سربار میشم

 اگه ممکنه از عمر من کم بشه...

خدا قبول میکنه و سگه شاد میره

نوبت میمون میشه خدا بهش میگه تو باید ۳۰سال عمر کنی

میمونه میگه خدایا اخه من باید چابک باشم که بتونم از درخت بالا برم و از این شاخه به اون شاخه بپرم

و باید دندون و پنجه های قوی داشته باشم که بتونم نارگیل رو بشکنم و بخورم و زنده باشم و نهایتش اینکه من ۱۵ سال بتونم این شرایط رو داشته باشم بعدش دیگه ناتوان میشم و میافتم پای درخت ...

دیگران مسخرم میکنن و خفت و خواری میبینم....

خدا قبول میکنه و عمر میمون هم ۱۵سال میشه و شاد میره

نوبت انسان میشه ...

خدا میگه تو باید ۳۰سال رو عمر کنی

انسان شروع میکنه به زاری

میگه آخه خدایا من تازه در ۳۰سالگی جوان شدم و تازه میخوام تشکیل خانواده بدم ....بمیرم که چی بشه....؟

اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....!

خدا قبول میکنه و  میگه الغه ۱۵ سال از عمرش رو نخواست اون برای تو...

انسان دوباره گله میکنه که....

خدایا من اون موقع بچه هام نوجوان هستند و آرزو دارم عروسیشون رو ببینم اگه بمیرم بچه هام یتیم میشن و بدبختی میکشن....

اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....

خدا میگه سگه ۲۰سال از عمرش رو نخواسته اون هم برای تو...

انسان دوباره شروع میکنه به زاری و التماس که خدایا اونموقع من ۶۵سال دارم و دوست دارم سعادت و خوشبختی نوه هام رو و عروسی اونا رو ببینم آخه بمیرم که چی بشه....

اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....

خدا قبول میکنه و میگه میمونه هم ۱۵ سال از عمرش رو نخواسته که به عنوان آخرین ببخشش اون هم برای تو....

انسان با حالتی درمونده رو به خدا میگه خب خدایا اونموقع من ۸۰سال دارم و بعد از ۸۰ سال تلاش میخوام تازه استراحت کنم و از زندگی لذت ببرم آخه بمیرم که چی بشه.....؟

و خلاصه برخلاف همه موجودات غمگین میره

خدا به فرشتگانش میگه که ...

انسان ۳۰سال در کمال زیبایی زندگی میکنه بعدش ۱۵سال مثل الاغ کار میکنه و از دنیا برای دیگران جمع میکنه بعدش ۲۰سال مثل سگ از چیزاییکه جمع کرده محافظت میکنه و دست آخر هم  چهرش عوض میشه و زشت میشه و۱۵سال مثل میمون میوفته یه گوشه و دیگران بهش بی احترامی میکنن و بچه ها مسخرش میکنن....

مگر اینکه از عمری که داره استفاده کنه در جهت کسب علم و دانش و فضیلت و هنر کوشش کنه و به دیگران خدمت کنه و برای خودش توشه ای از احترام ذخیره کنه....

 

 

طرح

 

این کویری که در این سطر

 پیش پای شما میگذارم

پای رفتن ندارد

خواننده ی گرامی!!

لطفا در ذهنتان یک درخت بکارید!....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:52  توسط اصلا هیچ کس  | 

بازی چهار فصل!

................

خیره در چشمان هم بودیم

در بازی چهار فصل

خیره در چشمان هم

بهار به تابستان باختیم و

                       تابستان به پاییز...

و هنوز پاییزدر دستانمان بود

                        - که آسمان حقیر شد زیر سردِ برف

و خدایانٍ چند منظوره

خدایانٍ قسٌامه

خدایانٍ دروغ

به غارهای مخوفٍ چندین هزارساله

                                پناه بردند...

وفرشتگان خویش را

در دیگهایٍ عذاب گداختند

وما هنوز خیره در چشمان هم بودیم

در بازیٍ چهار فصل!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:14  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

مهد کودک

 

چون مردگان چندین هزار ساله بهم رسیدیم

در آسمان بالا سر خدا

آنگاه لک لک شدیم

سپید رقصیدیم

پایینتر برف می بارید

اسکلت ها جشن گرفتند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:13  توسط اصلا هیچ کس  | 

"برای استاد شاملو "

 

....................

همیشه یک نفر هست که بمیردو...

چند نفر گریه کنند...

-یعنی که ما هم دوستش داشتیم-

همیشه یک نفر هست که بمیردو...

همیشه یک ستون هست

که رویش بنویسند

"انا...واناالیه..."

خواننده ی گرامی

لطفا روزنامه را ورق بزنید!

هوای صفحه ی تسلیت

                          سخت سنگین است

لطفا روزنامه را ورق بزنید!

...چند صفحه آنطرفتر

چند سطر پایین تر ...

درست بالای سر مردی که بی اجازه مرد

زنی چشمهاش را گریه میکرد

زنی تمام پیکرش را ...سجده میکرد

برای غریبترین مردی که در حلق زمین غروب کرد

-"طوفان گریه ها/خنده ها"-

خواننده ی گرامی!

اینجا امامزاده طاهر است

لطفا گورستان راببندید...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:4  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداینامه

چه کسی میداند پشت آن پرده چه بازیست؟

شاید آن بالا دست

 خدایان سر یک مهره ی سرباز

                                       کشاکش دارند...

شاید آن بالا دست

 همگی مست در آغوش هوس

                                           می رقصند...

شاید آن روز ازل هم

که پدر آدم بود

دل هرزه ی هیچ زنی سیب نخواست...

و مکافات عمل/

 شوخی مستانه ی یک تلخک بود

چه کسی میداند پشت آن پرده چه بازیست؟!!...........

................کفر گفتم به گمانم

به خدایی که به اندازه ی یک دلتنگی

                               یادم بود!!!

.................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:26  توسط اصلا هیچ کس  | 

به یاد فروغ

 

....و سالهاست پرنده مرده است

اما هنوز آوازی غمناک

در پندار بلند این میله ها

                       نجوا میکند

پرنده مردنیست

             پرواز را بخاطر بسپار.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:54  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

انسان دروغ بزرگ خداست

باور کنید راست می گویم/

                           انسان بزرگترین دروغ خداست

-خودتان بهتر میدانید

حتی اگر سیب را هم نمی چیدیم....

خدا بهانه ی دیگری می یافت....

انسان آفت سیب است

انسان را باید کشت....

انسان را باید تبعید کرد!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:17  توسط اصلا هیچ کس  | 

راستی اگه الان از شما بپرسن از اینکه به دنیا اومدی راضی هستی

یا ...چی جواب میدی؟

 

 

.....چه کسی سیب را دید؟

....چه کسی سیب را چید؟

-که آسمان آوار شد

                      بر شانه های ناخواسته

-آقا...!

-خانم...!

لطفا چمدانتان را از روی دوش ام بردارید...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:7  توسط اصلا هیچ کس  |