X
تبلیغات
چگونه می شود به کسی که مرده است بگویید..
شعر و داستان
در عصرانه ای همیشگی...

دلنشین تر از فنجانی قهوه

کنار رویاهایم می نشینی

کنایه در فالم میریزی

اگر چه دستهات هنوز

طعم گس عریانی پاییزند

اما خاطرم را گرم میکنند

تو چمدانی از خنده هات میبندی...

من برای یک صندلی خالی دلبری میکنم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 13:37  توسط اصلا هیچ کس  | 

درخت می نویسم ات . . .

شمالی تر از جنگل های گیلان که می ایستی 

ساحل در دامنت موج بر می دارد . . .

 چشمانت آفتابی حریص به دریا می ریزد . . .

ببین هر بار اکه روی این سطر تو را می نویسم 

                                                              باران میگیرد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:4  توسط اصلا هیچ کس  | 

گاهی پرنده یعنی اینکه

                        درخت جا بماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:50  توسط اصلا هیچ کس  | 

سر از تو در نمی آورد این پیراهن

این کهنه هیچ یوسفی در چاه ندارد

بیا اینبار تو معجزه کن

از گیسوانت یلدایی تازه بساز

تا گوشواره هات را از بلور ستاره بنویسم

ببین دارم شعری تازه می شوم

تا ترانه های شرقی تو را بخواند

اینجا در مکاشفه من با تو

پیراهن ات دریا را در تن کویر می ریزد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 16:19  توسط اصلا هیچ کس  | 

گاهی باید تنها یک اتفاق ساده بود

بین افتادن و  توهم اعداد کافوری

چیزی شبیه تصورات خودمان

چیزی شبیه نفس نفس زدن

درفال سینی و سینه های قهوه

با شکلی عجیب در رغبت گلهای پیراهنت

اعتراف میشوم

شاید این صادقانه ترین صورتی باشد

که میتوانی از من بگیری

عینکم را که برداری

در احتمال چشم هام

پیراهنی از جنس تو میشکفد

از دو دست پیاله بیرون میزنی

در آغازی دیگر

عریانتر از فکر پیراهنت

اسمی تازه میشوی

اتفاق ساده ای...

چیزی شبیه تصورات خودمان

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 20:58  توسط اصلا هیچ کس  | 

گاهی نیوتن میتواند در همین اتفاق های ساده بیوفتد

در جاذبه سیبی که

 دست تو دیده است

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 12:5  توسط اصلا هیچ کس  | 

کسی انگار باید بوده باشم

زنی شبیه درخت

یا فاجعه ی بخت تو در فنجانی شیشه ای...

با این همه شایعاتی که بی اتفاق می افتند

شاید ادامه ی طنابی باشم

که به خیال ساده ی دستانم

در پشت گره ای کور

تاب میخورم

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 18:38  توسط اصلا هیچ کس  | 

نگشته ایم اسیر اگر چه زنجیر میشویم

نکرده ایم گناه  اگر چه تکفیر میشویم

...

این بغض لعنتی

شاعرانه های هیچ پرنده ای را

رها نمیکند ...

این روز ها اسمم را فراموش میکنم


در پیاده رو ها جا می مانم


و پیرزنان نیم سو برایم دل میسوزانند


مدتهاست صورتم خیس میشود


به گمانم باران میبارد


سربلند میکنم


توی گرمای تابستان


آسمان صاف را درک نمیکنم


حتما دارد باران میبارد


....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:3  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

بر ای تمام دوستان عزیزم

که...

 

رقص باران

گفته بودم که با تو خواهم رقصید

زیر بارش باران

ودر تکثیر هزاران آینه ی شبنم

با همان موسیقی آرامی که

حرکات موزونت را

هجا بندی می کرد

آری...آری گفته بودم که با تو خواهم رقصید

این را یادم هست اما...

افسوس که دیگر...

-نه دست های تو از آن توست

و نه پاهای تو-

ازهمان روز که وسعت خاک

گشاده روی پاکی ات را

تا ابدمهمان کرد...

از همان روز  که من

حس کردم آسمان را

بر شانه های نحیف ام...

چشمهایم را که بستم

-تا بگشایم باز

حجم خاطره ات

بارانی شد و بارید

بر بوته ی گل سرخی که

غنچه ی نیمه باز اش را

می چیدم /تا به تو هدیه کنم ...

و یادم آمد که گفته بودم

 با تو خواهم رقصید

آری... آری با تو خواهم رقصید

درست مثل دو شاخه معطر شمعدانی

در گلدانی عتیقه

به رنگ آبی و سبز

به رنگ کاشیهای کهنه ی همان سقاخانه

که شمع شبانه اش...

آرام...آرام... می مرد

تو گفتی زندگی این است

پیاله ای آب نذر شمعدانی ها کردی

و نگاهم را کشاندی

به سوی پرچم سرخی

که در باد می رقصید

ویادم آمد که  گفته بودم

با تو خواهم رقصید

آری ..آری با تو خواهم رقصید

زیر بارش باران

ودر تکثیر هزاران آینه ی شبنم

با همان موصیقی آرامی که

حرکات موزونت را

هجا بندی میکرد

باتو خواهم رقصید...

وقتی که دیگر

نه دستهای من از آن من است...

و نه پاهای من...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:41  توسط اصلا هیچ کس  | 

دستم را بگیر !

تو که دست دراز نکرده ای" برای هیچ کس"!

اگر چه شکلم به طور عجیبی

میان سالخوردگی ام

و ازدحام اعداد منفرد اعشاری

همیشه کم میشود

حتی از صفر

اما عزیز تو دستم را بگیر !

تو که همیشه چند صفر بزرگتر از

تمام صفرهای نجومی

قسمت میکنی مرا

دراین خارج قسمتی که

 تقدیر پیش روی ام/ سیاه

اگر خیال تو را نوشته باشم

روی این صفحه ای که سالهاست

 دو روی اش را در تقدیر من

 مات رفته است ونعش ام را

روی دوش گناهانم /پرت ...

-ای بابا اینم که دیوونست ...

آقا / خانم!
تو که دست دراز نکرده ای" برای هیچ کس"
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:53  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

        

             

آنقدرها که خبرم نیست بد نیستم

 

اگر چه پاسخ نامه هات را نداده ام

 

از آن روزهای اروند

 

از آن روزهای بوسیدن تو

 

در گرگ و میش تفنگ

 

تا امروزِ عاشقانه های تو

 

در کرانه های خلیج...

 

تا خزر

 

- انگار همین دیروز بود

 

که هفت سالگی ام

 

خیس گیسوان در باد

 

میدوید و شعر میخواند

 

بارون میاد....

 

حالا به اندازه ی یک پلاک

 

ذهنم را جا گذاشته

 

مانده ام روی دست شما

 

با دندان های زیرخاکی

 

شکلک در میاورم

 

به تو

 

به مادر

 

که نمی شناسدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:50  توسط اصلا هیچ کس  | 

     

       عنکبوت

 

 

پیش از انکه چیزی بردارم

 

آویزان این آخرین اتفاقی که می افتد

 

-بکارت سرخ انگشتان دود-

 

میخواهم برایم شعری بخوانی

 

از  فروغ...شاملو ..لورکا...

 

از مهرداد ...وحید

 

حتی ازخودم

 

در این اشتباهی که میشوم

 

فرقی نمیکند  نیوتن هرچقدر زور بزند ...

 

-خب گاهی زور یا پول حتی قانون جاذبه را

 

توجیه میکند-

 

ببین چگونه می رقصم

 

در انزوای سایه های کشدار

 

و ایستگاهی که برسد

 

از پاهای این همه سیب

 

که نمی افتد ازدست های رو شده

 

در پشت های مشت

 

روی نیمکت......بیقرار

 

 هیجان دارم

 

 از خوابی که چهار پایه دارد

 

بپرم یا نه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:8  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

 

۱۵ دقیقه گذشت و نیامدی

با من که همیشه برای تو آمده ام

حول همین حادثه ای که خبر نمیکند

 روی نمیدانم دایره ی چند

آمده ام ...

درست ازهمان روزی که تو حوا شدی

وکسی که من نبودم

نمیدانست که باید آدم باشد

-این را رسولان قوم میگویند-

با سربازانی که لباسهاشان را

در تن من به خدمت میبرند

به قانونی که اگر اجازه داده باشد

...چند کلمه آنطرفتر ازاین قفسی که نوشته اند

درست زیر عبارت (دوستت...)

که شاید رفته برای اسم جدیدش

رخت تازه بسازد

نوشته باشی...هی تاکسی!

آزادی دربست...

۱۵ دقیقه گذشت او نیامد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:26  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

...  ..  .

پیش از آنکه فرو بریزم
باید میگریختم
اما نه پاي گریزهمراهم بود
نه پای چسباندن
اين سرباز سرش زير کلاه
گم شده است
اما هنوز احترام /تن اش می شود
برای شما...
یک تفنگ
چند گلوله
کافیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:16  توسط اصلا هیچ کس  | 

طرح

...از قفسی که در آن میزیستم

سهم من

 تنها فریادهایی شیشه ای بود

 که در پای میله ها

 فرو می ریخت....

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:10  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

     

 

 

    و یک مرد اینجا کنار تو ایستاده است

                در عکسی قدیمی که دست نخورده مانده است

    تو شکل عجیبی گرفته ای و اخم کرده ای

                          ولی مرد لبخند زده،  چقدر ساده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:48  توسط اصلا هیچ کس  | 

سلام به همه ی دوستان عزیزم که توی این وبلاگ با اسم های زیبایی که انتخاب کردن لینکشون کردم و همینطور عرض ارادت خدمت همه ی دوستانی که برام نظر میزارند  بخصوص اون دوستانی که محبت میکنن و کارام رو دلسوزانه نقد میکنن

اهل تملق یا شکسته نفسی نیستم اما واقعا ازشون تشکر میکنم من اونقدر ظرفیت دارم که حرف بشنوم که حتی خودمم باورم نمیشه

بگذریم

میخام دعوتتون کنم به نقد یه طرح

با سپاس فراوان بابت نقدی که برام مینویسید

............................................

 

پرنده را که پ.......ر داد

 

گ.ل.و.ل.ه .ه.ا

 

کفش و کلاه کردند 

            سرخِ س...ر...خ!!!... 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:20  توسط اصلا هیچ کس  | 

یک جفت کفش سفید

 

...خیالی نیست اگرتمام جهان در من بمیرد

خیالی نیست اگر خیال تو باشد

بی خیال تمام جهان

نوح می شوم و تا ابد

در خیال تو ... زنده خواهم ماند

باور کن عزیز

...تو که با کفشهای سفید

دریا شده ای در سالهای دور آشنایی

وغربت مرا جا گذاشته ای

در ابتدای این کویری که مدام

سرابم می کند

خرابم ...

اما باز هم با تمام این حرفها

خیالی نیست

آخرین شماره را از بی نهایت اعدادی که بلدم

بلند میگویم و ...

چشم باز میکنم

حالا بازی تمام شده است

از تو تنها یک جفت کفش سفید....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:42  توسط اصلا هیچ کس  | 

 

دیکته.........

 

حالا سر خط بنویسید

مردی که به انتها رسید

در کوچه های بی عابر

وخیابان های بی عبور

پیش از آنکه...

  -پاییز بود و در کوچه باد می آمد

غروب از شیشه ها بالا می ریخت و...

بگذریم اصلا مهم نیست!!!

شاید ابتدای این داستان را

کسی پشت شیشه های خاک خورده

نوشته بود...

-یکی نبود و مردی که رفت

و هیچ کس برایش دست تکان نداد

حالا به اندازه ی تمام راه های نرفته/

غریب است

حالا به اندازه ی تمام راه های/

 دور از دسترس ...

-وبعد دوباره همانی که نبود

 زیر همین سطرهای کبود/

بغضی شکست و سطرهای خیس باران

چشم به کوچه های بی عابر

و خیابانهای بی عبور...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 15:55  توسط اصلا هیچ کس  | 

در افسانه های هندی اومده که .....

خدا داشت موجودات رو میافرید و بهشون عمر میداد

ابتدا الاغ رو زنده کرد و بهش گفت که باید ۳۰سال زندگی کنه

الاغه شروع کرد به زاری

و گفت خدایا من قراره بار ببرم باید توان داشته باشم

و نهایت اینکه ۱۵ سال بتونم اینکار رو انجام بدم بعدش دیگه ناتوان میشم و زیر بار می مونم

و بی مصرف و سربار میشم

اگه ممکنه از عمر من کم بشه

.....خدا قبول میکنه و الاغه خوشحال میره....

نوبت سگه میشه...

خدا بهش میگه تو باید ۳۰سال عمر کنی سگه شروع میکنه به گریه.....

آخه خدایا من باید نگهبونی بدم و باید چشمای قوی دندونهای سالم پنجه های قوی و گوش تیزی داشته باشم و همینطور هم سریع و چابک باشم و نهایت اینکه من ۱۰سال بتونم این شرایط رو داشته باشم بعدش دیگه پیر میشم و دیگه بی مصرف و سربار میشم

 اگه ممکنه از عمر من کم بشه...

خدا قبول میکنه و سگه شاد میره

نوبت میمون میشه خدا بهش میگه تو باید ۳۰سال عمر کنی

میمونه میگه خدایا اخه من باید چابک باشم که بتونم از درخت بالا برم و از این شاخه به اون شاخه بپرم

و باید دندون و پنجه های قوی داشته باشم که بتونم نارگیل رو بشکنم و بخورم و زنده باشم و نهایتش اینکه من ۱۵ سال بتونم این شرایط رو داشته باشم بعدش دیگه ناتوان میشم و میافتم پای درخت ...

دیگران مسخرم میکنن و خفت و خواری میبینم....

خدا قبول میکنه و عمر میمون هم ۱۵سال میشه و شاد میره

نوبت انسان میشه ...

خدا میگه تو باید ۳۰سال رو عمر کنی

انسان شروع میکنه به زاری

میگه آخه خدایا من تازه در ۳۰سالگی جوان شدم و تازه میخوام تشکیل خانواده بدم ....بمیرم که چی بشه....؟

اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....!

خدا قبول میکنه و  میگه الغه ۱۵ سال از عمرش رو نخواست اون برای تو...

انسان دوباره گله میکنه که....

خدایا من اون موقع بچه هام نوجوان هستند و آرزو دارم عروسیشون رو ببینم اگه بمیرم بچه هام یتیم میشن و بدبختی میکشن....

اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....

خدا میگه سگه ۲۰سال از عمرش رو نخواسته اون هم برای تو...

انسان دوباره شروع میکنه به زاری و التماس که خدایا اونموقع من ۶۵سال دارم و دوست دارم سعادت و خوشبختی نوه هام رو و عروسی اونا رو ببینم آخه بمیرم که چی بشه....

اگه ممکنه عمر من بیشتر بشه ....

خدا قبول میکنه و میگه میمونه هم ۱۵ سال از عمرش رو نخواسته که به عنوان آخرین ببخشش اون هم برای تو....

انسان با حالتی درمونده رو به خدا میگه خب خدایا اونموقع من ۸۰سال دارم و بعد از ۸۰ سال تلاش میخوام تازه استراحت کنم و از زندگی لذت ببرم آخه بمیرم که چی بشه.....؟

و خلاصه برخلاف همه موجودات غمگین میره

خدا به فرشتگانش میگه که ...

انسان ۳۰سال در کمال زیبایی زندگی میکنه بعدش ۱۵سال مثل الاغ کار میکنه و از دنیا برای دیگران جمع میکنه بعدش ۲۰سال مثل سگ از چیزاییکه جمع کرده محافظت میکنه و دست آخر هم  چهرش عوض میشه و زشت میشه و۱۵سال مثل میمون میوفته یه گوشه و دیگران بهش بی احترامی میکنن و بچه ها مسخرش میکنن....

مگر اینکه از عمری که داره استفاده کنه در جهت کسب علم و دانش و فضیلت و هنر کوشش کنه و به دیگران خدمت کنه و برای خودش توشه ای از احترام ذخیره کنه....

 

 

طرح

 

این کویری که در این سطر

 پیش پای شما میگذارم

پای رفتن ندارد

خواننده ی گرامی!!

لطفا در ذهنتان یک درخت بکارید!....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:52  توسط اصلا هیچ کس  |